![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 14:2 توسط دختر دسامبر |
|
|
اینم قسمت سوم داستان با تاخیر:
عصر در پانسیون دخترها مهراوه یک پارچ کوچک برداشت و پر آب کرد و به سمت در رفت.صبا پرسید: - کجا میری؟ - میرم گلدونای جلوی درو آب بدم... فاطمه که از کنار آنها رد میشد گفت: - منم حوصلم سر رفته باهات میام - تو کجا؟؟؟ - هرجا توبری!من که از عشقم جدا نمیشم! - ایییییی!چندش...باشه بیا و در حالی که با فاطمه کل کل میکرد و رویش به سمت او بود در را باز کرد.همین که برگشت محکم به امیر علی خورد.آب درون پارچ تکان خورد و روی مهراوه و امیر علی ریخت. فاطمه گفت: - ای بابا! آخه قربون شکل زشتت برم امیر علی که گلدون نیست...گلدونا اونجاستا...ببین! و با دست گلدانهای دم در را نشان داد.مهراوه جواب داد: - بابا 2دقیقه خفه شو.آقا امیر علی واقعا" معذرت میخوام شرمنده... امیر علی که داشت به کل کل فاطمه و مهراوه میخندید گفت: - نه اشکالی نداره فقط یه کم خیس شدم!خودتونم خیس شدین! فاطمه گفت: - ای بابا...اینم خیس شد؟؟؟وای باید زود ببریمش بیمارستان! مهراوه با تعجب گفت: - منو؟چرا؟میترسی سرما بخورم؟ فاطمه در حالی که میخندید گفت: - نه نگران تو نیستم...آخه دیشب داشتی سیب میخوردی یه هسته رو اشتباهی قورت دادی...الانم که بهش آب رسید جاشم که گرمه تا امشب از تو دهنت یه درخت سیب میاد بیرون! مهراوه از عصبانیت سرخ شد.فاطمه به داخل دوید و فرار کرد.امیر علی با خنده گفت: - حالا خودتونو عصبانی نکنین.اینطور که معلومه فاطمه خانوم خیلی شوخ طبع هستن...یه زحمتی داشتم واستون. - بفرمایید؟ - دوستام تا 2ساعت دیگه میرسن خونه!من آشپزی بلد نیستم که غذا درست کنم!میخواستم اگه میشه از شما خواهش کنم بیاید و یه چیز ساده درست کنید.میشه؟ مهراوه که نمیدانست درست است قبول کند یا نه کمی تامل کرد.نمیدانست باید جواب امیرعلی را چه بدهد.پس از کمی فکر من من کنان گفت: - خب ...باشه...اشکالی نداره!میام! فاطمه از بالکن طبقه بالا داد زد: - پس کی واسه ما غذا درست کنه؟ - ای کارد بخوره تو اون شیکمت خودت درست کن! - اگه بلد بودم که درست میکردم لازم نبود غذای سوخته ی تو رو بخورم. - حالا غذای من بد شده واست؟آقا امیر علی فاطمه رو ولش کنی تا صبح حرف میزنه.بریم. و پارچ آب را دم در گذاشت و با امیر علی به پانسیون روبرو رفت.همین که پایش را داخل گذاشت یک عنکبوت مصنوعی از بالای در جلویش آویزان شد.مهراوه از ترس جیغ کشید و عقب پرید و محکم به امیرعلی خورد.امیر علی که از شدت خنده سرخ شده بود با عجله گفت: - ببخشید!یادم رفت بهتون بگم که نترسیداین یه شوخی کوچیکه! - یه شوخیه خرکیه...نه کوچیک! امیر علی خنده اش را فرو داد و صدایش را صاف کرد و گفت: - بفرمایید از این طرف.آشپزخونه اینطرفه! مهراوه به دنبال امیر علی به راه افتاد.1ساعت بعد غذا آماده شده بود.مهراوه در ماهیتابه را گذاشت و به امیر علی گفت: - فقط وقتی دوستاتون اومدن گرمش کنید. - وای!من واقعا" نمیدونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم! - مگه همین زبونی که دارید چشه؟ - هه!آره ! واقعا" ممنونم. - خواهش میکنم.کار دیگه ای ندارید ؟برم؟ - نه ممنون ساعت تقریبا 8 بود که در زدند.فاطمه در راباز کرد.آبتین سلام کرد: - سلام! - سلام.بفرمایید! - ببخشید میخواستم از شما و بقیه دوستاتون واسه شام دعوت کنم! - دعوت شام؟واسه کی؟ - همین امشب! - خب شما میدونین که ما 10نفر هستیم؟ - بله که میدونم!ما خودمون 14 نفریم! - واقعآی؟(واقعنی) - آره! - خب خند لحظه وایسید تا از بچه ها بپرسم. بچه ها موافقت کردند.فاطمه دم در رفت: - آقا آبتین؟ - آه!بله!پرسیدید؟ - بله.میایم. - پس ما تا 20دقیقه دیگه منتظرتونیم! - Ok! see you! و همان طور که آواز میخواند دستی برای آبتین تکان داد و تق!در را بست.آبتین که از این همه بی خیالی و راحتی تعجب کرده بود پوزخندی زد و رفت. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مازیار تو حتما نظرتو بگو درباره این ۳قسمت داستان!!! بچه ها شما هم نظراتونو بگید ازهمه کسایی که واسم نظر میذارن تشکر میکنم...حوصله اینجارو ندارم ممکنه یه مدت اینجا آپ نشه...ولی نظراتونو میخونماااا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 15:31 توسط دختر دسامبر |
|
|
دلمان خوش است که می نویسیم
شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست منو حالا نوازش کن همین حالا که تب دارم اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم هنوزم میشه عاشق بود تو باشی کاره سختی نیست بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست نبینم این دَم رفتن تو چشمات غصه میشینه
همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه خیلی ها فکر میکنن عشق فقط تلخی داره ولی اگه اونایی که عاشق بودن یا هستن یکم به عقب نگاه کنن میبینن اون تلخی های عشق هم شیرین بوده دزدیده شده از وب محمد!!!آدرس: |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 21:32 توسط دختر دسامبر |
|
|
اول سلام
اول بذارین یه مطلب طنز بذارم بعد باهاتون میحرفم: از خاطرات یک عروس دوشنبه
سهشنبه
چهارشنبه
پنجشنبه
جمعه
شنبه ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب بذگریم خیلی ناراحتم میدونی چرا؟؟؟ ۲روز دیگه مدارس تعطیل میشه... اونوقت من میمونم و دوری از دوستام دیگه نمیبینمشون دارم میرم دبیرستان از یه طرف خوشحالم از یه طرف ناراحت خوشحالم چون از دست خیلیا راحت میشم...ناراحتم چون از غزال و عسل جدا میشم... ۵شنبه جمعه میام عکسایی که امروز گرفتیمو میذارم... میدونین چیه...نمیخوام دیگه دوست پیدا کنم فعلا" بابای دوستان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 23:11 توسط دختر دسامبر |
|
|
وای بچه ها اگه بدونین چی شد امروز!!!زنگ ریاضی از کلاس بیرونم کرد زنیکه ی ...!فائزه تو اظهار نظر نکن!!!
فدای سرم حالا بخونین بخندین: من خیلی خوشحال بودم. من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود.
نتیجه اخلاقی: همیشه سعی کنید کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید شاید براتون شانس بیاره.
اینم یکی دیگه: کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست. روباه گرسنه ای که از زیر درخت می گذشت، بوی پنیر شنید، به طمع افتاد و رو به کلاغ گفت: ای وای تو اونجایی!
این حرفهای مسخره را رها کن!
روباه گفت: ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم. کلاغ گفت: باز که شروع کردی!
روباه دهانش را باز باز کرد. كلاغ گفت : بهتر است چشم ببندی که نفهمي تكه بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی. روباه گفت : بازیه ؟! خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال . خلاصه ... بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد. روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد : بی شعور ، این چی بود ! کلاغ گفت : کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند، تغاوت پنیر و فضله را هم نباید بفهمد. اینم از آپ امروزم...بابای دوستان
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 21:57 توسط دختر دسامبر |
|
|
وزی روزگاری یک زن قصد میکنه یک سفر دو هفتهای به ایتالیا داشته باشه ..... شوهرش اون رو به فرودگاه میرسونه و واسش آرزو میکنه که سفر خوبی داشته باشه ..... زن جواب میده: "ممنون عزیزم، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم؟"
مرد میخنده و میگه: "یه دختر ایتالیایی" زن هیچی نمیگه و سوار هواپیما میشه و میره ..... دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمیگرده، مرد توی فرودگاه میره استقبالش وبهش میگه گه: "خب عزیزم مسافرت خوب بود؟" ..... زن: "ممنون، عالی بود!" ..... مرد میپرسه: "خب سوغاتی من چی شد پس؟" ..... زن: "کدوم سوغاتی؟ ....." مرد: "همونی که ازت خواسته بودم ..... دختر ایتالیایی!" ..... زن جواب میده: "آهان! اون رو میگی؟ راستش من هر کاری که از دستم بر میآمد انجام دادم! حالا باید 9 ماه صبر کنیم تا ببینیم پسر میشه یا دختر" نتیجه گیری اخلاقی داستان: هیچ وقت سعی نکن که یک زن رو تحریک کنی! اونها به طرزوحشتناکی باهوش هستن !!!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 16:51 توسط دختر دسامبر |
|
|
بگذار از تنهایی این روزهای بی تو بگویم کم کم دارم باور میکنم که بی تو باید زندگی کنم و طناب آرزوهایم را از بام آمدنت ببرم تو رفتی و من شاعر شدم چه اهمیتی دارد که شعرهای مرا نمیخواهی یا اصلا مرا نمیخواهی تمام ترانه هایم فدای غرورت دلم روشن است که یک وقت شاید روز شاید شب تو از میان بلور اشک هایم خواهی آمد دلم روشن است که دلت برای دلم تنگ میشود میبینی چقدر دلم خوش است به خیالت بگذار بگویم که هنوز از این دلبستگی ساده دل نبریدم با اینکه مثل روز برایم روشن است که خیال روشن آمدنت را به تاریکی گور خواهم برد فقط خواستم از تو بگویم برای آخرین بار تا نگویی که عشقم رنگ تکرار داشت. ای کاش دل آدما همش مثل هم بود یا همشون شیشه ای بود یا همشون از جنس سنگ بود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 18:29 توسط دختر دسامبر |
|
|
قسمت دوم داستان:
روز اول مدارس آغاز شد.مهراوه و فاطمه به هر کس میرسیدند خوش و بش میکردند: - سلام چطوری؟ - تابستون چطور بود؟ - رفتی ایران؟ - از خونوادت چه خبرا؟ - وای سلام دختر چطوری تو؟! مهراوه و فاطمه داشتند با آوا وصنم حرف میزدند که ناگهان آن دو ساکت شدند و نگاهشان در پشت سر مهراوه و فاطمه مات شد.مهراوه و فاطمه روی پاشنه پا چرخیدند.مهراوه یا دیدن پسرانی که نزدیکشان ایستاده بودند آنقدر عقب پریدکه محکم به آوا خورد!صدای آوا در آمد: - الحق که گوسفندی! یکی از پسر ها که روبروی مهراوه ایستاده بود لبخندی زد.مهراوه با خشم به او نگاه کرد و گفت: - شما؟!؟! - خوشبختم!امیر علی هستم. - منم خیلی جدی هستم! آن یکی پسر خودش را معرفی کرد و گفت: - آبتین هستم! فاطمه بی خجالت زد زیر خنده و گفت: - آبتین!هه هه!آبنبات!هه هه! آبتین اخم هایش را در هم کشید.مهراوه سقلمه ای به فاطمه زد و رو به آن۲ پسر گفت: - ببخشید!خوشبختم من مهراوه هستم اینم دوستم فاطمه است! امیر علی گفت: -ببخشید اگه ترسیدید من مسئول برنامه ریزی مدرسه هستم و آبتین هم رئیس شورای دانش آموزی ما پسراس.چون شما هم همین سمت ها رو دارید فکر کردم شاید توی بعضی کارا همکاری کنیم.اینه که گفتیم الان آشنا بشیم. فاطمه لبخندی زد و گفت: - خب فکر میکنم لازمه بقیه هم با هم آشنا بشن.نه؟ آبتین جواب داد: - درسته.امروز توی زنگ تفریح چطوره؟ - عالیه.آخه... همان موقع یکی از پسر ها که به سمت آنها میدوید در نزدیکی آنها سعی کرد بایستد اما نتوانست و محکم به مهراوه خورد جوری که این دفعه محکم به فاطمه خورد.فاطمه که به زمین افتاده بود گفت: - قربون گوسفند جونم برم من!اصلا" اشکالی نداره فقط عزیزم خودتو کنترل کن دیگه لگد نزن!این دفعه هم شانس آوردم!آقا امیرعلی نگفته بودین شمام گوسفند دارین!شانس منه پیشونی سفیده دیگه!امسال باید با ویلچر برگردم ایران! امیر علی و آبتین یواشکی خندیدند اما با دیدن چهره ی عصبانی و سرخ مهراوه خنده شان را خوردند.سپس مهراوه با خشم به سمت مقصر این اتفاق چرخید: - داری چیکار... اما همین که چشمش به پسر خوش قیافه و خوش تیپی که جلویش ایستاده بود افتاد زبانش بند آمد.در عوض امیر علی جلو آمد و پرسید: - مانی؟داری چیکار میکنی؟ - من...واقعا" ببخشید! -این...یعنی ایشون مهراوه خانوم و ایشون هم فاطمه خانوم هستن! مانی سری تکان داد و گفت: - خوشبختم منم مانی حقیقی هستم! آبتین رو به دختر ها گفت: - ما فعلا" میریم با اجازه. همینکه آنها به قدر کافی دور شدند که صدای مهراوه و فاطمه را نشنوند فاطمه پرسید: - چته؟چرا تا این مانی رو دیدی لال شدی؟هم نوعت هست که!!! - خفه شو!اینقدر شبیه پسر عموم بود که یه لحظه وحشت کردم! - مگه پسر عموت لولو خورخوره هست؟!؟! - نه! - دیدنش مگه چه وحشتی داره؟مگه وحشتناکه؟! - آره!دیدنش تو انگلیس واقعا" وحشتناکه! - فعلا" که پسر عموت نبود!بیا بریم قربونت برم تو این سرما گرما زده شدی!فقط اون پاهاتو کنترل کن که واسه امروز کافیه! دست مهراوه بلند شد تا پشت سر فاطمه فرود بیاید اما فاطمه جاخالی داد: - میگ میگ! و با سرعت فرار کرد!صدای خنده فاطمه و فحش های مهراوه که به او نمی رسید مدرسه را پر کرد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 13:48 توسط دختر دسامبر |
|
|
سلام...حالتون چطوره؟حال من که سرما خورده ولی سلام رسوند
منو دوستم مهراوه داریم یه رمان می نویسیم...خوشحال میشیم نظرتونو بدونیم: (توی انگلیس-لندن) مهراوه با اوقات تلخ در را پشت سرش بست و وارد خانه شد.همه بچه ها همزمان سرشان رابه سوی او چرخاندند.فاطمه که تعجب کرده بود پرسید: - چته تو؟مگه شیاطین اسباب کشی کردن پانسیون کناری که قیافت اینجوریه؟ - کاش شیاطین بودن! - به.می بینم شجاع شدی...آفرین ایشالا بزرگ میشی می فهمی شیاطین یعنی چی! صبا که تازه از خواب بیدار شده و وارد بحث شده بود در حالی که چشمانش را می مالید پرسید: - اسباب کشی؟نکنه هم خونه ای جدید داریم؟!؟! انیس پاسخ داد: - نخیر.هم خونه ای جدید نداریم همسایه جدید داریم! مهراوه زیر لب غرید: - اونم چه همسایه ای! صبا پرسید: - امروز صبح تو این خونه چه خبره؟من که منظورتونو نمیفهمم! مهراوه در حالی که حوله اش را برمیداشت تا برود دوش بگیرد رو به کیمیا کرد و گفت: - این کارو میذارم به عهده ی تو!از پسش بر میای دیگه؟! - خیالت راحت! مهراوه در حالی که به سوی حمام میرفت صدای کیمیا را شنید که به صبا توضیح میداد: - یادته پارسال میگفتن یه عده پسر ایرونی قراره بیان تو مدرسه ما؟! -خب که چی؟ - خب حالا اومدن! - خب؟ - خیلی خر شدی!فکر کنم پنیر زیاد خوردی! - خب عین آدم حرف بزن تا خر نشم! - از فردا که اول مهر باشه(به ایرانی) باید با ۱۶تا پسردرس بخونیم! رنگ صبا پرید: - یعنی چی؟!؟! - یعنی همین!و... مریم وسط حرف او پرید و گفت: - اسباب کشی پانسیون کناری مال اوناست! صبا روی مبل وا رفت: - آخه این حماقته!پسر ها از قدیم الایام متلک گوهای قهاری بودن و دختراهم زبون داشتن قد برج ایفل! ساغر جوری که بقیه بشنوند گفت: - فکر نمیکنم این نزدیکی ها ایده ی خوبی باشه.نه؟! فاطمه گفت: - آی گفتی!!! رویا پاسخ داد: - شاید این پسرا خوب باشن.مثل رامین داداش من!میشناسینش که؟ فاطمه گفت: - داداش؟مگه تو برادر داری؟ - میزنم تو سرتا...۷ ساله با هم دوستیم.میگی مگه برادر داری؟خوبه که دیدی رامینو! -ااااااِ،رویا خدا وکیلی اون داداشته؟!اون که خانومیه واسه خودش!من فکر میکردم دختره!میدیدم هی شماها رامین رامین میگین!تو این ۷ سال با خودم میگفتم رامین کیه دیگه؟! همه زدند زیر خنده! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این اولشه.به نظر هرکسی که خونده رمان آخر خنده هست!ایده و اینا با مهرا بود...طنز و خنده و اینا با من....مرسی مهرا جون ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فعلا بابای دوستان....منتظر کامنتاتون هستم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 19:15 توسط دختر دسامبر |
|
|
آنقدر تحمل می کنم تا تو را به راه بیاورم
تو هنوز قدرت معجزه ی عشق را نمیدانی یا تظاهر میکنی که نمیدانی اما من به این معجزه ایمان دارم و میدانم سخت ترین دل ها را و دشوارترین راه ها را می توان به نرمی مبدل ساخت و راهوارش ساخت پس فقط صبر میخواهد... صبر... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 16:16 توسط دختر دسامبر |
|
|
دوست دارم بمانم در خاطرت
وتو دوست داری خاطره شوم برایت چه سخت است خاطره شدن و چه زیباست در خاطر ماندن... دوستی رویایی بود برای تو و باوری برای من سبز شده در ذهنم خاطره ی یاد تو و بسته شد در ذهنت دفتر خاطرات من... شاعر:بیتا پرنیا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 1:23 توسط دختر دسامبر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ منه
اسمم فاطمه هست اما عاشق اسم آنی هستم دوستان فاطی صدام میکنن ولی تو هرچی میخوای بگو بهم شیرازی هستم و عاشق شیرازم 15سالم هست متولد3 دسامیر 1996 امیدوارم از وبلاگم بخوشتونین(خوشتون بیاد) منتظر نظراتونم ____________________________ بلاگفا اینقدر رو اعصاب من یورتمه نرو هی هرچی کد و قالب میذارم پاک میکنی! ____________________________ هیشکی نمیتونه بفهمه-محسن یگانه هیشکی نمیتونه بفهمه...که دلم از چی گرفته.../ هیشکی نمیتونه بفهمه...که صدام از چی گرفته.../ هیشکی نمیمونه تا با من...توی راهم همسفر شه.../ آخه میترسه که با من...با دل من در به در شه../. هیشکی نمیدونه که چشمام...چرا همیشه خیسه خیسه.../ چرا هیشکی حتی یه نامه...واسه من دیگه نمی نویسه.../ هیشکی نمیدونه که قلبم...تاحالا چند دفعه شکسته.../ هیشکی نمیدونه سر راه اون...تا حالا چند دفعه نشسته.../ ............... هیشکی نمیتونه بفهمه...که دلم از چی گرفته.../ هیشکی نمیتونه بفهمه...که صدام از چی گرفته.../ هیشکی نمیمونه تا با من...توی راهم همسفر شه.../ آخه میترسه که با من...با دل من در به در شه.../ هیشکی نمیدونه که چشمام...چرا همیشه خیسه خیسه.../ چرا هیشکی حتی یه نامه...واسه من دیگه نمی نویسه.../ هیشکی نمیدونه که قلبم...تاحالا چند دفعه شکسته.../ هیشکی نمیدونه سر راه اون...تا حالا چند دفعه نشسته.../ آخه تو کلبه ی سوت و کورو تاریک قلبم خورشید که جا نمیشه.../ میدونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه.../ آخه تو کلبه ی سوت و کورو تاریک قلبم خورشید که جا نمیشه.../ میدونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه.../ ............... هیشکی نمیتونه بفهمه...که دلم از چی گرفته.../ هیشکی نمیتونه بفهمه...که صدام از چی گرفته.../ هیشکی نمیمونه تا با من...توی راهم همسفر شه.../ آخه میترسه که با من...با دل من در به در شه.../ هیشکی نمیدونه که چشمام...چرا همیشه خیسه خیسه.../ چرا هیشکی حتی یه نامه...واسه من دیگه نمی نویسه.../ هیشکی نمیدونه که قلبم...تاحالا چند دفعه شکسته.../ هیشکی نمیدونه سر راه اون...تا حالا چند دفعه نشسته.../ آخه تو کلبه ی سوت و کورو تاریک قلبم خورشید که جا نمیشه.../ میدونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه.../ آخه تو کلبه ی سوت و کورو تاریک قلبم خورشید که جا نمیشه.../ میدونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه.../ |
| نوشته های پیشین |
|
هفته دوم خرداد 1390 هفته چهارم اردیبهشت 1390 هفته سوم اردیبهشت 1390 هفته اوّل اردیبهشت 1390 هفته چهارم فروردین 1390 هفته چهارم دی 1389 هفته چهارم شهریور 1389 |
|
RSS
|